على اصغر ظهيرى

103

قصص الحسين (ع) (فارسى)

شهادت حضرت رقيه عليها السلام در شام « يزيد بن معاويه » لعنة اللَّه عليه دستور داد تا كاروان اسيران اردوگاه حسينى را در خرابه‌اى جاى دادند . امام حسين عليه السل دخترى خرد سال داشت به نام « رقيه » « 1 » ، شبى از خواب بيدار شد و در حالى كه سخت پريشان به نظر مىرسيد ، سراغ پدرش را گرفت و پرسيد : پدرم كجاست هم اكنون او را ديدم ؟ زنان حرم چون اين سخن را شنيدند ، گريستند و كودكان ديگر نيز ناله و زارى سردادند . چون صداى شيون برخاست ، يزيد از خواب بيدار شد و پرسيد چه خبر است ؟ پس از لحظاتى يزيد از ماجرا باخبر شد ، پس دستور داد : سر پدرش را برايش ببريد . پس سر مقدس امام عليه السل را زير روپوشى قرار دادند و در مقابل او نهادند ، آن طفل خردسال همين كه متوجه سر پدر شد ، ناله‌اى كشيد و فرياد زد : پدر جان ! چه كسى تو را به خونت رنگين كرده است چه كسى رگهاى تو را بريده است ؟ چه كسى در كودكى مرا يتيم كرده‌است ؟ سپس لب كوچك خود را بر لبهاى پدر نهاد و گريه شديدى كرد و

--> ( 1 ) - رياحين الشريعة ج 3 ، ص 309 .